X
تبلیغات
رایتل
گناه مقدس
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 8 آذر‌ماه سال 1384
۱۳۷۶/۰۹/۰۸

ماه رو گردن آویز رویاهات کردی اما

یه مشت خاک پات رو بردم که دلتنگت نشم

 

تموم جرم من این هست که فقط دوستش دارم نمیدونی تو دلم چی میگذره ...

9 سال قبل سرم گذاشتم روی پاهات گفتم خوابم میاد واسم قصه گفتی

یه پیرزنه بود یه گاو داشت در خونشون را آب داشت

گاوشو فروخت رفت مشهد بقیش باشه فردا شب...

اون موقع راحت خوابیدم ...

اما من بیدار شدم تو دیگه بیدار نمیشی

اون شب و از اون پرواز بلند نه سال گذشت

اما دیگه نگفتی که فردا شبه قصه چی مشه

حتما خودت میدونستی که دیگه فردا نداری منو تنها گذاشتی با همه تنهایی هام ...

که هر شب با تکرار این قصه که فرداش چی میشه خوابیدم

استخوانهای زیبای تنت زیر خاک سرد نغمه های جاودانگی رو زمزمه میکنه

هر شب سایه و خیال چشمای زیبات سراغ زنبق جاوید وجودم رو میگیره

انگار ، تو این روزگار که قحطی دوست و .... هست

من فقط با یاد تو اروم میشم و تو این لحظه تمام تنهایی من تموم میشه

راستی یادت رفت بگی بهم موقع دلتنگی سراغت رو از کدوم باغچه زنبق و نرگس بگیرم

همیشه چشم انتظار چشمهای توام دوباره یه سال دیگه رو باید بدون حضورت عزیزم شروع کنم خیلی سخته .ولی میدونم که همیشه حس با تو بودن کنار من هست و این یکی دیگه منو تنها نمیذاره حتی اگه خودت هم بخوای

اسم تو شروع زندگی من پایان اون هست

هیچ وقت دنیام رو بدون تو احساس نکردم همیشه و هر وقت تو با منی

میدونی اگه نباشی دیگه ماهی های توی تنگ بلور عاشق نمیشن دیگه برگای ریخته روی زمین به چه امید خودشونو اویزون درخت کنن دیگه ...

انگاری بدون تو من تموم هستی مو از دست دادم

میدونی سارا جون خیلی وقت دیگه پارک پرواز نمیرم دیگه اونم منو درک نمیکنه

الان فقط میرم اون جاهایی که باهات بودم میدونی تنم پر از گریه میشه

وقتی بوی تنت رو حس میکنم وقتی میبینم که با هم اینجا بودیم

واقعا دلم میخواد سارا با تموم وجود فریاد بزنم تا گوش همه کر بشه میخوام داد بزنم و بگم دوستت دارم اخه هیچ وقت نمیشه اون چشمای مشکی ناز و اون نگاه نافض از یاد ذهنم بره ...

اشک تو چشام پر شده ولی .... تا دم مرگ باهات اومدم

ولی انگار باید تنها میرفتی رفتی اما نمیدونی با من چی کار کرد روزگار

کجایی بانوی خاک ...

میخوام تموم احساسمو تموم وازه هارو تقدیم به خاک سردی کنم که تو رو در بر گرفته ...

بباید بر ان زنده بگریستن که بی یار خود بایدش زیستن

 

 

 

 

 

 

سلام دوستهای عزیز ببخشید اصلا حالم خوب نیست نمیدونم چی نوشتم به بزرگی خودتون دیگه ..... راستی یه شعر دیگه از نوشته های خودمه ؟

 

 

بچه ها جمله بسازید همه با «آورد»

باد با خود که همه خاطره ها را آورد

حال این عاشق بی حوصله را جا آورد

باد با خود همه خاطره ها را از یک جا

دفتر مشق چهل برگ به اینجا اورد

بچه ها جمله بسازید با آورد

من نوشتم غم عشق را ، غم عشق را که هر شب

جسد بی رمق و خسته سارا را به یاد آورد

آه که امروز چه شباهت دارم

به همان بغض فرو خورده که بالا اورد

یک نفر جیغ زد و نیمه شب هشتم اذر ماه

این شعر را مثل خودش مرده به دنیا آورد

                                                               تقدیم به او و به یاد او

                                                                                                        ساشا   


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 107073


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها