X
تبلیغات
رایتل
گناه مقدس
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 28 شهریور‌ماه سال 1384
قصه عشق و دیوونگی

یه روزی .... 
عشق و دیوانگی و محبت وفضولی داشتن قایم باشک بازی میکردن .
تا نوبت به دیووونگی رسید که چشم بزاره و بعد همه رو پیدا کنه.
گشت و گشت همه رو پیدا کرد اما اثری از عشق نبود .
فضولی متوجه شد که عشق پشتیه بوته گل سرخ قایم شده .
دیوونگی رو خبر کرد.
دیوونگی یه خار بزرگ برداشت و تو بوته گل سرخ فرو کرد.
صدای فریاد عشق بلند شد.
وقتی به سراغش رفتند دیدند چشمانش کور شده.
دیوونگی خودش مقصر میدونست.
تصمیم گرفت همیشه عشق رو همراهی کنه.
 و از اون روز به بعد وقتی عشق سراغ کسی میرفت  
چون چشماش بدیها رو نمیدید.دیونه معشوقش میشد.
                
           

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 107073


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها