X
تبلیغات
رایتل
گناه مقدس
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 18 خرداد‌ماه سال 1385
مست شدم از جرعه باغ بهشت

 

 

گفتم که اومدم

گفت نه دیر اومدی

گفتم نه به خدا زود اومدم بیشتر ببینمت

گفت نه عزیزم دیگه خیلی دیر اومدی

 

مست شدم از جرعه باغ بهشت

های با توام اسیاب برگرد به نوبت ؟ پس بگو نوبت ما کو ...

میخوام بنویسم از رفتن عطر زنبق و یاسهای کوچه اشنایی ها

یا از بالها اغشته به خون عشق قاصدکها _ یا بگم که سست شدم با برق اولین نگاه

یا که تو لحظه تلخ وداع _ شکستم تموم شدم _ تو ترس التهاب

یادته عزیزم هیچی نگفتم و خیره موندم به تموم اون چشات اما تو خودم

اما تو خودم کبود شدم مثل رنگ اون لبات زبونم زندانی شد پشت تموم دندونام

اما چشمام که فقط خیره بودم ولی اشکام هموشون اسیر شدن نگام

بعد این همه مدت که میرم تو عالم گذشته

یاد اون نگاه اخر ؟!! نه از اون نگاه مونده فقط یه سایه که خیره شده توی چشام ...

تو هنوز با التماس میگی نذار که پاک بشه رنگ نارنجی پاییز ما

میخوام یه چیزی رو که حتی تو تنهایی خودم هم جرات گفتنش رو نداشتم بگم

سارا پشت تموم این حرفا : یه فریاد بلند به وسعت تموم احساسم هست

روز اخر واسه اولین بار بود که تو سکوت کرده بودی من حرف میزدم

میدونی همیشه یاد اون لحظه اخر عذاب میدم یادم میاد که با التماس میگفتم تنها نذارم که من به تو محتاجم من تو رو دوست دارم جوابت مثل پتک تو سرم میخوره ( گفتی دیگه دیره واسه گفتن حرفی که تو تموم این روزا انتظار کشیدم خیلی دیره گفتی میدونستم دوسم داری اما این حرف رو هیچ وقت از دهنت نشنیدم ولی گفتنش الان خیلی دیره ) متاسفم

تو تموم این روزا عذابکشیدم که چرا از عشقی که به تو داشتم هیچی نمگفتم و تو خودم میسوختم نمیدونم شاید اون دم اخر ... ولی گفتم و شنیدم تاوانش روهم پس دادم

میدونم که دیره ولی الانم مثل همومن شب دوباره میگم که سارا جون سارای من دوست دارم منو تنها نذار من به تو اون دستای مهربونت _ به تو اون چشای قشنگ و نازت _ به حرف زدنهای هر شب احتیاج دارم منو تنها نذار به خدا تو دوستت دارم ( چرا داد میزنی ) میخوام بگم همه بدونن که اره من ساشا تو داره فریاد میزنه که من بدون تو مردم  (میدونی عزیزم اون موقع که من التماس میکردم یادته که میگفتم تورو بخدا نمیخوام دیگه بگی دوسم داری فقط موقع حرف زدن منو نگاه نکن اما تو ... )

اره سارا تموم اون لحظه های اخر هیچ وقت از یادم نمیره نمیتونم خودمو ببخشم هیچ علتی جز غرور بیش از حد من باعث اون رفتار نمیشد واقعا الان .....

فقط دلم میخواد یه بار دیگه حتی تو خواب ببینمت و .....

اخرین بوسه ای که زدی روی لبام دیگه جاش پاک نمیشه.

نمیشه که این روزا از زندگیم پاک بشه تو یه اتفاق نبودی که گذر زمان تو رو از من بگیره

تو تموم من بودی ... من کنار تو سیب خوشبختی زندگی رو گازش زدم اما ...

اما انگار سرنوشت نمیتونست ببینه که دو نفر اینجوری تا به کجا میتونن همدیگه رو دوست داشته باشن واسه همین بودش که اسب سیاه بال دار پرواز بلند رو  واسه تو زین کردش .

تا شاید که من بگم خداحافظ . اما تو رو من همیشه کنار خودم میبینم واسه اینه که الانم سرنوشت از دست ما ناراحته . اما اهای اهای  های سرنوشت با تو هستم تو فقط منتظری که من بگم ...

میتونی امشب گوش کنی که دارم فریاد میزنم اهای بهشت که تو شدی طلایه دار این عشق

همه گوش کنید فقط یه بار میگم   خداحافظ بانوی عشق 

انگاری که سرنوشت راضی شد و رفت پی کار خودش

 سارا جون حالا من موندم و تو با یه دنیا ارزو و عشق .

 الان باید بگم که من دارم میرم به سمت سرنوشت .

اما اینو به تو قول میدم از همون قولای سارایی که همیشه بهت میدادم .

مطمئن باش که تو هیچ وقت از زندگی و دل من پاک نمیشی تو واسه من یه حس جاوید هستی

اما الان باید برم اینو بدون که تو رو و تموم خاطره های تو رو هم با خودم میبرم

دیگه حتی یک کلمه هم از کس دیگه ای جز تو اینجا نمی نویسم

مطمئن بدون که تموم اینجا فقط مال تو هست مال تو و دل من

 

این اخرین پرواز مصنوعی ترین پسر باد به این دیر مقدسه

و دیگر هیچ !... خدانگهدار !...


 
سه‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1385
و شاید دیگر هیچ ...

 

 

سلام دوستای عزیز

راستش دیگه قرار نبود که از گذشته بنویسم اما امروز حال عجیبی دارم همه چیزم شده بود فکر کردن به سارا و گذشته ای که باهاش داشتم انگار که دوباره قرار بود ببینمش همش بین ادمها دنبال یه نگاه اشنا میگشتم همش فکر میکردم دوباره ... اما نه هر چی در زدم در وا نشد تازه الان تو باورم هست که واقعا ...

ولی دوست ندارم بازم به اون روزای سخت برگردم دلم میگه تازه شدن رو باور کن و گذشته رو فراموش اما واقعا نمیشه نمیشه که اونهمه روزهای خوبو فراموش کرد

 

و شاید این آخرین بار باشه و دیگه هیچ ...

تو یه همچین روزی با نگاه به دختری زمان برام ایستاد و قلبم فرصت حرف زدن رو ازم گرفت . اره تو یه همچین روزی بادبانهای عشق رو برافراشتم و به سوی پایانی بی انتها و نا معلوم رفتم امروز برای اولین بار سارای عزیزم رو دیم و ...

- بعد تو عاشقی رو بردم از یاد - اما تمومت رو سپردم بر باد - و دیگه هیچ ...

اخرین باری هست که تو ازدحام روزها و خاطرات تکرار و مروری بر گذشته میکنم

آیه های عاشقی رو از تو قاب پنجره همین روز فریاد زدم ، ولی واقعا قلبم تو سینه برای مرغ عشق زیبام خیلی تنگ شده نمیتونم حتی تو یه همچین روزی شادی و خوشحالی کنم و همش به یاد اخرین نفسهات می افتم که منو تو پاییز کنار برگهای زرد باغچه تنها گذاشتی و خود به انسوی پرچین خوشبختی رفتی و سوزوندی ریشه منو و رویاهامو ... ولی تولد امروز رو به خاک تبریک میگم که اونقدر برات جذابیت داشت که منو تنها گذاشتی امروز رو با چشمی پر از شبنم و بوسه ای بر یادت و سلامی به عکست شروع کردم اما همش به یاد اون روزها و خاطرات کنار هم میگذره .وقتی دریا هم پایان داره این بی انصافیه که من و تو تا ابد باهم میموندیم

یادمه ، پلکهاتو روی هم گذاشتی و به خواب رفتیم دوتامون  ولی من بیدار شدم تو چرا بیدار نمیشی دستامو بلند میکنم به سوی خدا ، مات و مبهوت میبینمت که با بال دعا پرواز میکنی و به اسمون میری الان فقط به اون ملحفه سفیدی فکر میکنم که سارای رعنا منو پوشونده بود راستی چیکار باید میکردم دستامو حنا میزدم و صورتش رو با گلاب میشستم تا شاید زنده بشه تا شاید دوباره نگام کنه یا اینکه به روم بازم بخنده ولی نه هیچ کاری جز تماشا نتونستم بکنم با چمدونی پر از رستگاری و عشق مسافر بهشت شد.اره سارای من اونقد که جون نداشت مرد ... دیگه کسی نیست که لبخند بزنه و تو قلبم ریشه بی انتهای عشق رو ابیاری کنه با احساسش دیگه کسی نیست که دستمو بگیره منو به بهار ببره . اره پاییزم بی تو مچاله شد و ابرهای باران زا غمباد گرفتن .

اما تو رفتی و حالا کسی نیست که با سرانگشتان مهربان مو هامو نوازش کنه الان فقط میشه تو رویا تنها تو رویاها مهربونیت رو حس کرد و چشمای خست ات رو بوسید .

اره عزیزم خاک باهات اشتی کردو تو رو خوابوند زیر خروارهای خودش تو شدی دختری که تو وعدهگاه زمین و اسمان اروم و ناز به خوابی ابدی فرو رفتی نمیدونم خوابت افتابم یا مهتابم رو ماتم زده میکنه اما هر چی که هست منو ماتم زده کردی و رفتی .درست تو لحظه ای که با تموم وجود عاشقش بودم و محتاج نوازشها، شمع هستیش خاموش شد و ... و بر باد رفت

برام حتما از بهشت نامه بنویس منم قول میدم تو این روز اشنایی خاک سرخی که تو رو به کام مرگ برد رو نفرین کنم  اما بگو بهم ای اشنا ترین اشنا ، گلهای زنبق و نرگس تو مزارت کی میخواد گل بده تا منم بتونم حداقل واسه یه بار هم که شده بعد از اون پرواز با دستام دوباره لمست کنم و با بوییدن اونا مشامم پر کنه از بوی تنت ... بگو بهم

 

امروز عاشقت شدم    دوتا پاییز باهات گذشت    هرچی خاطره داشتیم    رفت و دوباره برنگشت

 

   خداحافظ عشق عزیز ...خداحافظ بانوی خاک 

 

 


 
جمعه 22 اردیبهشت‌ماه سال 1385
تا ته خوشبختی راهی نیست به جز یک نفس

و با اخرین تار موی باقی مانده در لای دفتر خاطراتمان

تمام گذشته ها رو به جوخه دار میکشم و فراموش میکنم

 

سلام :

با تو حرف میزنم حتی تو این سکوت غربت

سطر به سطر نگات میکنم  ، شاید این عکس تنها اشنای من باشه اینجا

دارم به این نتیجه میرسم که یواش یواش ارزوهام دارن مثل رنگ چشمات تو دلم دوباره سبز میشن

میدونی سارا جون نمیتونم ازت پنهون کنم تو هم باید بدونی که داره عشقت به اخرین روزاش نزدیک میشه اخه نمیشه که تو دلم باشی اونوقت  کنارم . ، این یه ظلم به شیوا هست

تو تنهایی هام تو سکوت اینجا ، خیلی ذهنم مشغول تو ... میدونی با تو نه سال زندگی کردم تو رویاهام ولی همیشه تنها بودم اما الان ، چند وقت با... اشنا هستم اما اون همیشه کنارم بوده منو از تنهایی در میاره بهم امید به زندگی میده خیلی دختر خوبی هست

تو رو قشنگ میشناسه حتی چند بار هم باهاش اومدم سر خاکت ، تا به حال به من نگفته با گذشتت با یاد سارا چیکار میخوای بکنی همیشه واسه تو عشقی که به تو دارم احترام قایل هست

ولی بی انصافیه که منم خود خواهانه بخوام که تو رو تو ذهنو دلم داشته باشم و اونو کنارم این معامله جور درنمیاد خودتم میدونی که نمیتونم دو نفر یه جا دوست داشته باشم (با ده نفر همزمان دوست بودم ولی هیچ کدومو دوست نداشتم ) الان سر دوراهی هستم که ؟؟؟‌

اره... اومد و با حضورش تن منو پر از لذتی فراموش شده کرد اره خوب منو سر به هوا کرد تو تموم موقعی که باهاش بودم حتی یه لحظه هم به یادت نبودم تموم گذشته رو همراه با تو فراموش میکردم

میدونی یواش یواش دارم به یدونه از ارزوهام میرسم ،،، خیلی دلم میخواد دوباره عاشق بشم عاشق یه عشق حقیقی یا شایدم زمینی دیگه خسته شدم بس که تو رویاهام عاشقت بودم .

میخوام فریادی به بلندای کوه فرهاد بکشم .تموم گذشته ها رو به صندوق خاطرات بسپرم دیگه این تو نباشی که بخوای همیشه به یادم بیایی ، میخوام هر موقعه که دلم خواست بیام در اون صندوق باز کنم و روزای با تو بودن تکرار کنم سارا جونم حتی اگه خودمم بخوام نمیتونم تو رو واسه همیشه فراموش کنم خودت هم میدونی اما باید بگم که یه بوسه کوچولو روی عکست _ خاطره ها _ گذشتمون میزنم و میسپرمت به صندوقچه قدیمی

اخه الان تو پوست خودم نمیگنجم دارم دنبال پوست اضافی میگردم

خودمم باورم نیست که میخوام دوباره طعم یه عشق واقعی رو بچشم میخوام یه نفر رو تا همیشه بیارم و کنار خودم قرار بدم اما من انتخاب اشتباهی نمیکنم شیوا مثل خودتو لیاقت اینو داره که بهش عشق بورزم اره اونم لایق عشق

قبل از اینکه من بخوام کاری بکنم اون سه _ چهار سال هست که منو دوست داره تموم ارزوش این بود که دوباره منو ببینه اما الان داره منو واسه همیشه مال خودش میبینه نمیدونم چه حسی داره ولی من

با این که با سارا بالاترین نقطه عشق رو لمس کردم اما دلم میگه دوباره میتونم

راستی سارا یه چیزی ::: میدونی خیلی دلم میخواد دوباره بازی کنم دلم تنگ شده واسه بازی کردن اما چه کنم که قول دادم دیگه کاری نکنم که . ولی میدونی تو تموم اون بازی ها من بازنده بودم

هیچ وقت به این فکر نمیکردم که شاید بشه دوباره همه چیزو شروع کرد الان حسرت روزهای رفته رو میخورم که چقدر ادم اومدن که واقعا میشد راجع بهشون فکر کرد خیلی راحت روزهای قشنگ جونیم رو پات گذاشتم در عوض چی گرفتم

عمریست که میبازم یک برد ندارم       اخر چه کنم عاشق این کهنه غمارم

نمیدونم چرا ؟ ولی خیلی دلم برای ایران تنگ شده خیلی خیلی دلم برای با تو بودن تنگ شده.

 

میدونم دلت میخواد هوا باشی تا توی سینه ام همیشه رها باشی

نکنه دلت میخواد ماهی باشی تا تو دریای دلم رها باشی

شایدم دلت بخواد یه قطره اشک باشی

تا همیشه توی چشمام یا که پشت پلکهام قایم باشی

تو باید عطر تموم لحظه باشی ، تا منم واسه ثبت لحظه ها بی تاب باشم

دوست دارم تو هرشب رو تنم مثل یه سایبون باشی
تا همیشه مثل یه عشق تو دلم تکرار باشی
ببینم شیوا جونم میتونی مثل یه سایه تا همیشه کناردلم باشی
تا دوبارهتو روزهای با هم بودن از تپش عشق بی تاب باشیم

اره تو باید باشی تا منم همش واست غصه بگم

قصه بره و گرگ شایم قصه شبهای ناز

قصه ای از شبهای ناز از تاریکیو مهتاب و ماه

اره از سایه و تن واست میگم

تازه الان فهمیدم تو باید هرشب باشی تا همیشه تو دلم تکرار باشی

 


 
جمعه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1385
شروع تازه

هوالمحبوب

رنگ پاییز به من فهماند که وقت خزان آرزوهایم رسیده

صدایی گفت تمام رویا و ارزوهایی را که کنارش خواباندی را فراموش کن

تا که شاید با بهاری دیگر . بهار گذشته ما نیز زنده شود ؟!

 

تو گوشم دیگه صدایی تک قدم نمیزنه ، تا منو به گذشته هایی دوردست ببره .

میدونی سارا جون ؟!!! تو تموم این روزها به انتظارت نشستم ولی ...

ولی سهم من از این دنیا تنهایی به خاطر یه عشق ... بود

عشقی که هنوزم منو واسه قدم زدن کنار ساحل نگاهت وسوسه میکنه

ولی باور کن که دیگه داره شنیده میشه  ترانه بهاری نو ؟؟

اره از پشت بوم تقدیر فریاد تازه شدن داره میاد تو هم گوش کن گوش کن !!!

میدونی سارا جون خورشید فقط به امید غروبه که طلوع میکنه ؟؟؟ اخه میخواد ماه بانوشو ببینه .

اما من به چه امیدی بازم به انتظارت بشینم . خودت خوب میدونی که تو این مدت همیشه و همیشه با تو بودم

و دوستت داشتم و تموم لحظه هامو واسه تو و برای تو گذاشتم

ولی الان به این نتیجه رسیدم که ... دیگه باید جور تازه ای زندگی کنم .

با حقیقت و یه انسان حقیقی که بتونه ارامشو به من و دلم برگردونه .اما تو نترسی ها هیچ کس جای تو رو

نمیتونه واسه من بگیره تو هنوزم شازده خانوم من هستی ولی قبول کن که باید تازه بشم

میدونی که چند ساله که تموم زندگی من تو پاییز سرد رفتنت جا مونده

حالا دیگه وقتشه که یه نفر بیاد به این دل پاییزی من رنگ بهاری بده

دیگه فرصتی برای با تو پریدن یا به عشق تو پرواز کردن ندارم

میخوام روی زمین با یه عشق زمینی زندگیمو با واقعیت شروع کنم

 نمیخوام تو گذشته غرق باشم میخوام به حال و اینده فکر کنم

قبلا تو و خاطراتت برای من تصمیم میگرفت ولی الان منم که واسه باقی عمر و ایندم تصمیم میگیرم

میدونی بانو دیگه خسته از خیال و رویا هستم ولی یاد اون روز که تو واپسین لحظه های

شب خودمو به مهتاب نگاهت سپردمو نمیتونم فراموش کنم اما ... اما دیگه فصلی به اسم رویاو خاطره ندارم

یه روز با مداد رنگی چشمات تموم صفحه های زندگیمو خط خطی کردم و ...

الان وقت اون رسیده که با مداد رنگی چشمهای خودت تموم خاطره ها رو خط خطی کنم و

بگم اون روزها گذشت ! اما یه عمر گذشت و الان باورم میشه که اون من بودم که به پای رویای با تو بودن موندم

یه فکری همیشه ازارم میده این که اگه من جای تو پرواز کرده بودم تو هم این همه به من و عشقمون پایبند بودی

همیشه بعد از این سوال ؟؟ سکوت میکنم ، تو یه دنیای دلگیر خودمو تنها احساس میکنم

انگار فقط این من بودم که ... ولی با تموم این خیالها بازم مینشستم و برات منوشتم و گریه میکردم

اره این عشقه به تو تموم جونی و زندگی منو ازم گرفت تا جایی که خودمو فراموش کردم فقط به تو فکر میکردم

اما دیگه اون روزها تموم شده دیگه یاد خاطره گذشته منو ازار نمیده

دیگه هر وقت که بخواد نمیتونه تو وجودم سرک بکشه اره تیغ عشقت یه جورایی کند شده

و حالا این منم که هر وقت بخوام به صندوقچه خاطراتم سرک میکشم و ...

سارای عزیزم خیالت رو راحت کنم دریای دلم نیازمند نگاهی عاشقانه از جنس حقیقته 

تا منو از زیر درخت خزان زده و پاییزی (؟؟؟) نجات بده و با حضورش منو با بهار اشتی بده

اره امروز گذر زمان رو روی تنم حس میکنم که ... سکوتم رو میشکنم !

فریاد زندگی سر میدم میگم با تو بودن و موندن دیگه بسه . واقعا دیگه انتظار بسه

میخوام به شبهای تنهاییم مهتاب رو دعوت کنم و با حضورش بشکفم و زنده بشم به عشقی دوباره

میدونم که میدونی سارا جونم تو ایران که بودم شوق رهایی رو حس کردم

حس کردم که این دختر زیبا و متین میتونه منو به ساحل ارامش برسونه اره من شیوا رو تو وجودم حس میکنم

نترس تو کسی جای تو رو نمیگیره هرچی باشه تو یه عشق چند ساله ای و ...

ولی بدون که هر کسی جای خودش رو داره

اما بدون که دلم میگه بهتره هر دوتامون دوباره عاشق بشیم این بار میخوام حرفشو گوش کنم ....

 

 

 

میدونم که نصیبت از حضورم دلیست که دست دومه

اما اون جوری که دلم میخواد تو و زندگی با تو رو نگاه میکنم

ولی بدون که تو باید با رفتار و کردارت منو وادار به دوست داشتن کنه

 اما بدون که این بار دیگه عاشق نمیشم فقط میخوام دوستت داشته باشم

تو این راه تو هم باید منو همراهی کنی باید دست به دست هم بدیم

و از طوفان سهمگین خاطرات گذشته فرار کنیم و به اینده ای زیبا فکر کنیم ...

اینجا تو قاب وسوسه به انتظار لحظه دیدار دوباره تو هستم

 باور کن شیوا که چشمهامو شستم و الان تموم وجودم پر از شوق دیدنت هست

ولی میدونم که اینارو نمیخونی هیچ وقت باور نمیکنی که من حتی واسه لحظه ای به تو فکر کنم

اما بیام ایران حتما واست یه سوقاتی خوب میارم

اونم خودم هستم که میام تا دوستت داشته باشم و تا ابد با هم بمونیم

ولی قبلش باید یه قول بدی که هرجایی که میخوایم بریم باید با هم و کنار هم باشیم

 

 


 
جمعه 30 دی‌ماه سال 1384

چشمامو روی هم میذارم فقط میگم ای کاش

وقتی پرستویی فکر سفر کرد جفت عاشقش رو خبر کنه

 

بعد از این همه روزهای خاکستری میخوام یه کم نفس بکشم

وقتی به منظره چشم نواز روزهای گذشته نگاه میکنم

دوباره سگرمه هام تو هم میره و شاخه های شکسته - تو بارون اون روز به یادم میاد

اما میخوام روزهای خوش رو تجربه کنم و از این حصار خاطره رها بشم

اما تو تموم فصول ستاره سارای عزیزم

روی شانه هام هست و هر لحظه وجودم رو لبریز از عطر بهار نارنج میکنه

وقتی با این افکار ماه رو تو آسمون دل پذیرا میشم .

میتونم تو اسرع وقت خودمو به خونه خورشید برسونم

اما همیشه کوچه های بن بست انتهای راهم برای فراموشی هست

ولی تموم ارزوهامو - کامل و کمرنگ بر باد رفته میبینم

میرمو از افتابگردان های باغ خدا سراغ خونه خورشید رو میگیرم که شاید ...

اما مثل همیشه خدا سکوت میکنه تا خودم راه رو پیدا کنم

به قولم وفا میکنم و به همسایگی ایینه میرم تا در زمستون بهار زندگی رو به یاد اورم

اما دوباره آمد دیشب آمد و گلهای یخ زده باغچه رو نشونم داد که حتی افتاب هم ... نتونست

میدونم سارا مقابل سرنوشت دستمال سفیدرو بالا برد و لابه لای برگهای ارغوانی پاییز گم شد

اما میخوام نوع نگرش به گذشته ام رو عوض کنم ولی انگار سارا دوست نداره ...

اره دوباره اومد و دیدم رنگین کمون توی چشماش نشسته و یه اندوه بی پایان تو نگاهش بود

اما ایینه سرد - پلکهاشو رو سنگین کرده

تا نگران رویاهاش - باغچه یخ زده زنبق و نرگسش وحتی نگران باغ خفته آرزو های من باشه

با این حضور جرعه ای آرامش به صورتم پاشید تا که

حسرت روزهای شیرین بماند و دوباره قصه جاوید عشقم رو برایش تکرار کنم

انگار کسی به او گفته که میخواهم ...

اره خوب اون سکاندار کشتی احساسم هست و با حضورش خیلی از سختی ها رو کنار زدم

ولی با این احوال میخواهم عطر بارون رو استشمام کنم و به سوی دریچه خوشبختی برم

اسمون دل سارا ... صدای غرشی که داره حکایت از بارونه

انگار ابرهای اسمون دلش خیس تر از همیشه و این خیسی خبر از بارش چشمها داره

میخوام زیر اسمون دلش و با بارش بارون دل اون روح به گل نشستم رو تطهیر کنم

میخوام به اینده فکر کنم سارا هم قئل کمک دادش به من ...

اما واقعیت اینه که سارا بانوی دلم هست و میدونه که رفتن پایانت نخواهد بود

و یاد خاطره تو تا همیشه در خاطرم خواهی ماند ...

اما احتیاج دارم به زندگی دیگر ... میخوام نفس بکشم خالی از خاطره ای

ولی تو این روزگار . انگار قحطی دوست هست و کسی معرفت نداره ... من باید بگردم

در انتظار چشمهایی خواهم ماند که وجودم رو ... سارای عزیز منو ببخش .

باید گذشته رو به صندوق خاطرات بسپرم و روزهای جدید رو تجربه کنم

نفس تو سینه ام حبس شده ... درام میرم باورم نمیشه که چرا .. اما میدونم که باید برم ...

میخوام تموم ارزوهای کالم رو با شخصی دیگر ...

نمیخوام دیگه فرصت زندگی رو از دست بدم و میدونم تو این راه سارا کنارم هست

ولی ای کاش عزیز خودت بودی و در کنارت خوشبختی رو حس میکردم اما ... حیف

من فقط به اینده امیدوارم که بشه تموم راهایی که به فراسوی عشقی نو ختم میشه رو پیدا کنم

شاید باورش سخت باشه حتی برای خودم ولی باید به فکر باشم فکر زندگی ...

اما هیچ وقت نمیتونم گذشته و حس حضور سارا رو فراموش کنم اخه اون مثل خون تو رگهای من جریان داره

میخوام اون تیکه گم شده خودم رو پیدا کنم و از ...

برای او که میخواهد پرواز رو فراموش کند شاید فردا هم دیر باشد

هم او که در عشق اسطوره شد و ماند

امروز تکرار آن مظهر عشق را با عاشقی دیگر میخوانم

 


 
پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1384
آسمون آبی

کاش بالهای من رو نمیشکوندی عزیز

تا من در این پرواز همرات بودم و ...

پروازت بی خطر باشه الهی ...

 

بعد از مدتها نفسی تازه تازه کردم با رسیدن به انی که دوستش داشتم

اما از بخت بد ... زمین را ترک کرد به همین سادگی ...

و حال زمین و اسمان – فلک و افلاک رو نفرین میکنم که چرا ...

و من میان هزاران چهاراه سرگردان

 پسری که روگاری به تموم ارزوها و رویاهاش رسیده بود

و طعم آرامش رو چشیده بود حالا تنهای تنها دل خوش به خاطرات او هستم

کمی تا قسمتی پلکهام رو باز کردم خیلی دلم پر هست ، با حرفهای دلم چه کنم

نمیدونم تا کی تا کجا باید فریاد بزنم تا فریاد رسی پیدا کنم نمیدونم کسی حرفهای منو میفهمه ...

دریای چشمام بیشتر از همیشه پر از آب هست و ابرهای پشت پلکهام آماده بارش اند

که شاید در میان خاطرها و یاد او لبخندی بر لب های سرنوشت بنشینه و ...

وقتی از مسافر یه غبار باقی میمونه لابد باید اه کشید و شبهای خوش پاییزی رو فراموش کرد

نمیتونم ترسم رو پنهون کنم از غیبت ستاره سارای عزیز تو اسمون دلم

از حصار کاهگلی تقدیر میترسم که سراغ اینده رو بگیره و همین یاد و خاطره سارا رو از من جدا کنه

ولی من در کنار پنجره ، پرده زمستانی سرنوشت رو کنار میزنم تا واقعیت رو ببینم

حال بدون ترس سراغ افتاب رو میگرم تا بگه ستاره من پشت کدوم ابر پنهان شده

اره خوب با دیدن دوباره ستاره عزیزم تموم آرزوهامو زمزمه میکنم

با دیدن یادگاری سارا میتونم سرود رستگاری و ارامش رو روی لبهای خسته تکرار کنم

اره حتی میتونم با حضور او تو پاییز تموم فضای بن بست کوچه های تقدیر رو طی کنم

فقط کافیست تو اسمون دلم رخ بنمایی ، تا دوباره به کوچه های خوشبختی سلام کنم و بعدش

به خونه ماه سرک بکشم و حتی روی ابرها با یادت قدم بزنم

اما لرزش و ریختن برگهای درختان رو نمیتونم از حافظه پاک کنم

یاد اوری اون صحنه تموم وجودم رو میلرزونه

و حس میکنم رود بی چشمه چشماش خشک شده اره احساس میکنم تموم رویاهام دود شده

خیلی دوست دارم دوباره گلهای وحشی عشقت رو بو کنم ... عزیز

اما باید کویر رو خبر کنم سارا یک پیکر برهوت بود

و این خشکی روح من رو سر مست و مدهوش میکرد

هیچ وقت از اینکه تو این مدت عاشقانه دوستت داشتم پشیمون نمیشم ... هرگز ...

دلتنگ تر از همیشه به عهد خود وفادارم و دلخوش هستم به فرداها

فیلم وادع منو سارا خیلی وقته که کلید خورده ولی حضور همیشگی او در کنارم رو حس میکنم

تموم ارامش من همین هست ...

این حس من رو به مسلخ سارا میبره چه لذتی هست مردن برای عشق

اره خوب منم ارزوی پرواز دارم میتونم بگم که پرواز رو به خاطر سپردم .

اخه روزهای تلخ تموم نمیشه حتی زمانی که دستمال سفید رو مقابل سرنوشت بالا بردم اما ...

حتی در پهنای صورت سارا مهتاب رو میهمان کردم

 شاید دل سرنوشت به رحم بیاد و مارو تنها بذاره با هم

اما نشد و من تو راه مبارزه با سرنوشت قرار گرفتم دوباره

این بار سارا رو میهمان دل تنگم میکنم برای حضورش ....

گلدسته های زنبق و نرگس رو سر راهش قرار میدم شادی و نشاط رو روی درختها رویاندم

هر کاری میکنم سرنوشت بشنوه نجوای روح انگیز ماه رو ...

تا بدونه که من هرگز بی سارا نخواهم بود

تو این راه فقط عمر من سپری شد برای رسیدن به ارزوهای کال اما ...

لذتی بردم از زندگی تو رویاهام با سارا که هیچ کس نخواهد به این ارامش ابدی برسه

میدونم تموم روزهام و ارزوهای دیگم تباه شد ولی به همین خاطر هیچ وقت ...

هیچ وقت از بغضی که تو گلوم هست برای وداع همیشگی او حرفی به میان نمیارم تا ...

تا کسی نگه با این همه احساس تو رو تنها گذاشت ... ولی این وداع هم باعث جدایی ما نشد

حال فقط سرم رو روی شانه ارامش بخش سارا میذارم

چشمهای خودم رو سنجاق میکنم به اسمون زیبای چشمهای او

تا از دالانهای تلخ روزگار گذر کنم و برای همیشه به او برسم

میدونید باورم شده - دیگه سارا تو کوچه های تاریک حقیقت حتی روی پلکان مهتاب هم نیست

فهمیدم که او رفته برای سلام به بهترین فرشته های خدا

اره اون راهی دنیایی ناشناخته شد تا من باورم بشه

اره من برای همیشه از عشق سارا ابدیت ساختم

 

ای کاش کنارم بودی عزیز   ای کاش .....

 


 
سه‌شنبه 6 دی‌ماه سال 1384
تنگ بی ماهی

 

 

چقدر عالی آدم یه نفر دوس داشته باشه

ولی به اون دسترسی نداشته باشه

چون تا همیشه عاشق اون میمونه

 

 

غرور شکسته وقتی زانو زدم

و تمام وجودم رو به امواج اشکهایم سپردم

و فقط حسرت ،،، حسرت تمام وجودم رو ....

در امتداد جاده های پر غبار دلم میخواست طنین فریادم را به گوش ...

عمری گذشت تا باورم بشه انچه بر باد میرفت من بودم _

اره اسب وفا رو 9 سال تازوندم ازنفس نیفتاد که خودمو از پا در آورد

وقتی مات مبهوت ، شایدم مغلوب از بازی سرنوشت خودمو نگاه میکردم

میدیدم که ما هم یکی از ان راندشدگان بهشت هستیم

اما فقط خدا  سارا رو بخشید و به منزلش باز گردوند

اره از روی زمین با یه پرواز بلند کرد تا انتهای ابدیت برد

و من تنها در سایه سار درختهای پاییزی . نغمه تنهای زمزمه میکردم

ستاره ها همیشه نور دارن و روشن هستن ولی چه سود

که هر شب سارا ستاره های فروزان رو به شبهای خاموش من هدیه میکرد اما

تموم اسمان وجودم یک دل و یک صدا ،،، به انتظار ستاره توست

شاید با شنیدن طنین گریه های شبانه

دلت بلرزه و تو آسمون دل ما رخ بنمایی

که شاید با این حضور روزهای تاریک تموم بشه  ...

و به یمن حضورت تمام راه ها رو تمام باغچه ها و باغها و

اسمانها و حتی ابرها و ستاره ها رو اماده اومدنت میکنم

میدونم آرزوی بس بیهوده دارم که شاید روزی ...

قدمهای گرمت رو  روی سنگ فرشی از وجودم که به یمن

حضورت بر پهنای پیکر خود باز کرده ام بگذاری . اما ...

میدونم ،،، من به انتظار کسی که هرگز نخواهد امد

در خونه رو باز میزارم که شاید ، شاید این دل آروم بگیره

این انتظار زیباترین حس تو وجودم هست که تموم

نرگس و زنبق ها وحشی دوباره تو قامتم عشق رو زنده میکنن

این روزها با حنجره ای لرزان پذیرای ابرهای ناشناس هستم

تا رنگین کمانی در چشمم درست کند که شاید ...

ولی میدونم که بوسه خواب رو چشمات نشست

و به اسمون دلت یه غروب هدیه داد

میدونی سارا جون زخم اون غروب هرگز از وجودم ...

عزیز کوچکترین حرکت یاد آور خاطرات تو هست اما

لحظه ای که از نردبان مهتاب بالا میرفتی

و تسلیم سرنوشت میشدی رو چطور فراموش کنم

بعد از رفتنت من موندم یه تنگ بی ماهی

الانم باید در سکوت سر روی شونه تنهایی بگذارم و ...

برای مسافری که رفته دعا کنم


   1       2       3       4    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 107062


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها